درنگ

از قدرتی که داریم یا (بابا چرا من؟)

اول:جمعه
ناهار یک غذای محلی بود به نام «قروت»،با کشک و بادمجان و گردو و
نتوانستم از پیاز و ترشی صرفنظر کنم،هرچند که بعد از ظهر قرار تدریسی بود با یک شاگرد اتو کشیده که از عطر و ادکلن و ادا و اطوار‌اش کم نمی‌شد و هیچ رقم با دهان بدبوی من تناسبی نداشت؛و امان از این آداب معاشرت.لذت پیاز را چسبیدم و بی‌خیال حاشیه شدم.
دوم:شنبه
عجله داشتم زودتر خودم را برسنم به جلسه‌ی تدریس.چند دقیقه ای از ساعت مورد توافق گذشته‌بود.باز هم ترافیک اسباب‌بدقولی، اعصاب خردی و عجله‌ ام شده‌بود.
سلام که کرد ماتم برد
…….دهان‌اش بوی تند پیاز می‌داداز ادکلن خبری نبود.