درنگ

حسن یا [حقیقت کوچک رنج]

نشسته بودیم روی سکوی داخل سالن فن‌آوری و خسته از مطالعه بحث‌های رقیقی می‌کردیم برای گذران وقت و ایجاد تنوع و لذت با هم بودن.
می‌گفت:«به نظر من این حجم عزاداری چندان هم بد نیست، معتقدم که غذای دل غمه ، که هم آدمو بزرگ می کنه و هم به زندگی‌اش جهت می‌ده و موتور معنویت روحه.»
حقیقت عریان را ناگهان جلوی چشمان‌ام پرتاب کرده بود،  چطور نفهمیده بودم؟ حس سقراط را داشتم که از حمام بیرون می‌پرد و کشف حقیقت را شادمانه فریاد می‌کشد.

 

پ.ن: دلم برای حرف‌های تکتم تنگ شده بود.